borhan مدیر سایت وضعيت: آفلاين 24 مهر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 938 امتياز: 4340 تشکر کرده: 119 تشکر شده 252 بار در 214 پست
محل سكونت: Qeshm Island
ارسال شده در: شنبه، 10 بهمن ماه ، 1388 21:35:16 موضوع مطلب: ثروت . عشق . موفقيت
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت : «من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد ، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند : «آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت : «نه ، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند : «پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت ، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت : «برو به آنها بگو شوهرم آمده ، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند : «ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد : «چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت : «نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت : «نام او موفقيت است. و نام من عشق است ، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم. »
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت : «چه خوب ، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »ولي همسرش مخالفت کرد و گفت :« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟ »
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد ، پيشنهاد کرد : «بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت : «کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست. »
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد : «شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند : «اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد ، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!